مردن هیچ معنی به زندگی نمیدهد بلکه تمام معنا را از آن می گیرد.
مرگ و نادانی همواره در طول تاریخ بشر به عنوان قویترین نیروهای نابود کننده زندگی همراه ما بوده اند.
به مدت هزاران سال و تا همین ۱۰۰ سال اخیر چیز زیادی در مورد مرگ نمی دانستیم و از آنجا که نوع بشر همواره عادت دارد در مورد چیزهایی که نمی داند بیشتر حرف بزند تا چیزهایی که میداند، از سر "نادانی" از چرایی و چیستی مرگ بیش از هرچیز دیگری حرف زده ایم و نوشته ایم و افسانه گفته و فلسفه بافته ایم. اگر خوب بررسی کنیم می بینیم که ریشه تمامی این افسانه ها و داستان ها در مورد مرگ تنها و تنها یک چیز است و بس: التیام درد "نبودن". 
"زندگی پس از مرگ" شیرین ترین دروغی است که بشر به خود گفته و خود، آن را نه تنها باور کرده، که فلسفه ها و ادیان و مکاتب بیشماری گرداگرد این باور ساخته تا این "دروغ شیرین" را همچون "دارویی تلخ" در حلق نسل های بعدی بریزد.
مغز ما با تمام پیچیدگی ها و تواناییهایش، هنگامی که به مساله "مرگ" میرسد از هم میپاشد و به هر توجیه و فلسفه بافی متوسل می شود تا بتواند این "فقدان" را تحمل کرده و به حیات خود ادامه دهد.
ما،نوع بشر، همواره در طول تاریخ برای توصیف و توضیح پدیده های دنیای پیرامون قصه هایی ساخته ایم و خیلی زود آن را باور کرده و به نسل بعد منتقل کرده ایم. نسل بعد اما، غافل از اینکه این داستان ها تنها ساخته و پرداخته ذهن ناقص نیاکانشان بوده، آنها را چون واقعیت هایی انکار ناپذیر پذیرفته و با اضافه کردن شاخ و برگ های بیشتر، این قصه ها را به مثابه "حقیقت زندگی" به نسل بعد از خود آموزش داده اند. 
بزرگترین آرزو و میل بشر در طول تاریخ، میل او به جاودانگی بوده و همواره کوشیده است تا راهی برای علاج آن بیابد اگرچه پس از هزاران سال تلاش تا به امروز نیز نتوانسته به این مهم دست یابد(هرچند به احتمال زیاد درآینده ای نزدیک به این آرزوی دیرینه می رسد).
شاید ساده ترین تلاش بشر برای جاودانگی به تلاش انسان غارنشینی برگردد که ده ها هزار سال پیش ناامیدانه علامت و یا شکلی را بر روی دیوارهای غار حکاکی میکرده تا بگوید که "من روزی اینجا بوده ام و اگرچه می میرم اما این نقش از من جاودانه به یادگار می ماند".
حماسه گیلگمش، قدیمی ترین اسطوره نوشته شده توسط بشر، کاملا بر اساس ترس از مرگ شکل گرفته است. گیلگمش از مرگ می ترسد چون مرگ دوست خود “انکیدو” را به چشم دیده است. بنابراین به جستجوی آب زندگی بر می آید تا به جاودانگی برسد. 
در واقع اگر خوب بررسی کنیم می بینیم که هیچکدام از آیین ها و ادیان مرگ را پایان زندگی نمی دانند و مفهوم جاودانگی را به عناوین مختلف در آموزه های خود ذکر کرده اند. اما مشکل از آنجا شروع می شود که این جاودانگی  را به دنیایی دیگر حواله می دهند که کوچکترین دلیل و مدرکی برای اثبات وجود آن ندارند و تنها این آب حیات را به "انسان تشنه جاودانگی" وعده می دهند. 
ما اکنون در دوره ای زندگی می کنیم که دانش پیشرفته امروزی از طریق فناوری های گوناگون توانسته متوسط عمر انسان را در طول ۱۰۰ سال گذشته از ۳۵ به ۷۰ سال برساند و این روند با شتاب بسیار زیادی ادامه خواهد داشت.
دانشمندانی چون ری کرزویل، دکتر گراسمن، اوبری دی گری و بسیاری دیگر پیشبینی کرده اند که در طول ۱۵ تا ۲۰ سال آینده این عدد یکبار دیگر دو برابر شده و عمر متوسط انسان به ۱۴۰ سال و حتی بیشتر میرسد. ذکر این نکته ضروری است که این افزایش سن، همراه با افزایش کیفیت سلامت و تندرستی و بدور از بیماریها و عوارض پیری خواهد بود.
اجازه دهید ببینیم چرا از مرگ می ترسیم و واکنش مغز ما در مورد مرگ چیست.
فروید در اولین مقاله اش درباره مرگ (تاملاتی در خور ایام جنگ و مرگ) می نویسد: برای انسان، تصور مرگ خودش بسیار دشوار است، بنابراین تجربه مرگ در وهله اول، تجربه مرگ دیگری ست؛ مرگ کسی که دوستش داریم.
اولین واکنش طبیعی و غریزی ذهن شخص به مرگ اطرافیان و یا اعضای خانواده، انکار آن است که میتواند همراه با احساسات شدید بوده و حتی رفتارهایی غیرقابل کنترل در پی داشته باشد. مرگ بدن ما، برای مغز تعریف نشده و این بدین دلیل است که مغز برای این فرگشت یافته تا سیستم یکپارچه جاندار را زنده نگه دارد و خود مغز مهمترین بخش این سیستم است.
برای مثال، هنگامیکه در خواب هستیم  اگر به هر دلیلی کابوسی ببینیم که در آن می میریم مغزمان ما را بیدار می کند و ادامه خواب را  برایمان غیرممکن می سازد.
اما چگونه می توان این "ذهن خودخواه" را مجبور به پذیرفتن مرگ و نیستی کرد به گونه ای که پس از مشاهده مرگ دیگران همچنان بتواند به زندگی ادامه دهد؟
دانشمندان بهترین راه برای القای یک موضوع به ذهن را تکرار و تلقین فراوان می دانند. یعنی اگر باور و یا مفهومی(هرچند غلط و بدور از واقعیت و منطق) را بارها تکرار کنیم ذهن آن را پذیرفته و در درستی آن شک نخواهد کرد. 
بدین ترتیب وقتی مرگ دوست و یا عضوی از خانواده را می بینیم، بهترین راه برای آرام کردن ذهن و از بین بردن "ترس از مرگ" این است که به ذهن تلقین کنیم که "او" نمرده است و اکنون در دنیایی دیگر حیاتی جاودانه دارد!.
متاسفانه در طول هزاران سال ما چاره ای جز پذیرفتن این  حرف(که هیچ دلیل و  منطق علمی پشت آن نیست) نداشته ایم و البته این "دروغ شیرین" به ما آرامشی(هرچند کاذب) داده تا بتوانیم درد "نبودن" دیگران را تحمل کرده و به زندگی روزمره خود ادامه دهیم.
اگرچه بسیاری از آدم ها بر این باورند که این شیوه اندیشیدن در مورد مرگ نه تنها هیچ ضرری ندارد بلکه مفید هم هست، اما تفکر مرگ اندیشی در طول تاریخ لطمات جبران ناپذیری را بر پیکره بسیاری از جوامع وارد کرده که امروزه تاثیرات آنها در فرهنگ و سیاست و حتی اقتصاد بسیاری از کشورها قابل مشاهده است.
اما همانطور که آلن هارینگتون در کتاب "جاودانگی" اش میگوید: "هر فلسفه ای که مرگ را به عنوان یک حقیقت بپذیرد خود نیز باید مرده انگاشته شده، همدردیهایش پوسیده و پرسش هایش بی معنی فرض شود"، من نیز بر این باورم که مرگ همچون سایر بیماریها که هزاران سال همراه بشر بودند و اکنون ریشه کن شده اند(مانند طاعون)، تحمیلی است بر زندگی انسان و بیش از این قابل پذیرش نیست و بایستی این ماشین کشتار را متوقف کرد. 
بیشتر انسان ها از هر طبقه اجتماعی با وجود تمامی دردها و کمبودها، زندگی را بر مرگ ترجیح میدهند. اما مشکل از آنجا شروع می شود که به جای تلاش برای ساختن یک زندگی بهتر، بسیاری چشم به دنیای دیگر دوخته و رویاهای خود را به خاک می سپارند تنها به این امید که بهترینها در جایی دیگر منتظرشان است. 
در اینجا قصد ندارم وارد بحث های فلسفی و دینی در مورد مرگ شوم، بلکه بیشتر تمرکزم بر روی فناوری های آینده برای علاج بیماری مرگ بوده و مرگ را از دیدگاه علمی بررسی کرده و در مورد فلسفه نوین پسامرگ صحبت خواهم کرد. 
قسمت دوم این نوشته به زودی منتشر خواهد شد.

دانا مردوخی
آینده پژوه
عضو فدراسیون جهانی آینده پژوهی
www.WFSF.org
درحال بارگزاری